تبليغاتX
چه دور است خدایی که در این نزدیکیست

explorer blog

نسخه دوم جهانِ واقعی نيست .از آن نكبت ، همان يك نسخه كافی است...!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مردی که اول کور شد | 

مگه میشه اینهمه دروغ و جنون و قساوت و بی عدالتی رو دید سکوت کرد؟

مگه میشه اینهمه نامردمی و نامرادی رو دید و فراموش کرد؟

مگه میشه آتیش این همه بیداد رو با سکوت خاموش کرد؟

چرا نبینم؟چرا نگم؟چرا فریاد نکشم؟

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مردی که اول کور شد | 

 حادثه .. خاطره .. روانی

 

هر روز که از زندگیم می گذره ازش بیشتر بدم میاد

از زندگیم از خودم از اطرافیانم از خدا از همه

تف به این روزگار تف به این روزها .....تف به روزهای جدایی تف به روزهای وصال

لعنت به روزهای شاد با هم بودن لعنت به روزای تلخ لعنت به بازی های کودکی لعنت به کارهای روزمره

لعنت به همه ی تشکل ها و انجمن ها

مرگ بر تمام کشور ها

لعنت به تو که اینو داری می خونی چون می دونم تو هم مثل بقیه آدم خها خیلی پست و پوچ هستی درست مثل من

لعنت به طبیعت لعنت به آرامش

می خوام هر چه زود تر بمیرم چون نه خودم برام مهممم نه هیچ کس دیگه ،هیچ کس

 

اینه تموم زندگی لعنتی نکبت بار هممون

پر از سختی و مشقت

مثل خود لعنتیم که ۲۲ سالمه اندازه ۲۲ هزار سال سختی کشیدم و اندازه ۲۲ میلیون سال فک کردم

آره خدای الکی و پشمکی...من خودم میتونم حلشون کنم و تو برو پی عشق و حال خودت...

میخوای

ببینی کی می تونه جون بدر ببره کی نمی تونه ؟

حال می کنی نه ؟

من نمی تونم ! راحت شدی ؟

د .....خلاصم کن دیگه

یا خودت منو می بری ...اگه هستی.....یا خودم میام

می فهمی یا بلند تر حرف بزنم؟

وقت داری به حرفام گوش بدی ؟

یا تو هم مثل همه الاف این کارا نیسی ؟

حرف آخرم بود روش فکر کن

 

مهم نیست که چرا نبودم...کجا بودم...کی اومدم...چرا اومدم...تا کی می مونم...ااااااااااااااااااااااااه ه ه ه تو چقدر میپرسی بسسسسسسسسسسه...

مگه از همون اول که اومدم دلیلی داشتم که برای رفتنم و دوباره برگشتنم دلیل میخوای...حالا هر چی هم بی خبر باشه...مگه از همون اول اون زائوی حروم زاده پرسید من میخوا بیام یا نه...مگه وقتی گریه میکردم کهیعنی نمیخوام واسم دلیلی آورد...مگه وقتی نه ماه قبل ترش بابام منو قربونی هوسش میکرداصلا برای من نه برای خودش دنبال دلیل میگشت که تو واسه یه ...اصلا دلیلی ندهره من واسه تو درباره ی دلیل نداشتنم دلیل بیارم...

به قول یکی که میگفت مهم نیست تو چی میگی من دارم میرم ...منم میگم مهم نیست تو چی میگی من دارم میام...

فعلا همین...

هی تو :

این روزا بد جوری تو خودم نیاز جنسی میکنم...

نیاز به کسی از جنس آدم...

هی تو:

برای اولین بار یه ساعت توی وبلاگای دیگه چرخیدم حس  ریدن بهم دست داد ولی خوشبختانه من بهش دس ندادم...چرا؟ خودت برو ببین...فلان یارو اسم خودشو گذاشته خر فهیم و حسابی ادعای دانا بودن میکنه بعد مهم ترین پستش هم اینه که((عزیز جان باور کن ما نمیخواهیم دوست پسرتان را از چنگتان در بیاوریم)) زیرش هم 97 تا نظریات محترم مردم فهیم تر از همون خره بود(البته این یکی از هزاران تاش بود)) ....بهتر به بقیش کاری نداشته باشم...

هی تو :

اون وقت من هی بگم ما داریم توی شهر الآغا زندگی میکنیم تو فقط دنبال خود شخص الآغ با گوشای دراز میگردی...اینا خودشون الاغن دیگه الآغ بیارن واسه چی...

هی تو:

سلام...ممنونم...

 

 

 

من تو را نميخواهم و به تو احتياجي ندارم

سعي نكن مقاومت كني وگرنه تو را هم از سر راهم بر مي دارم

تقصير تو نيست كه هميشه بهت بي احترامي مي شه

افراد ضعيف براي تصديق افراد قوي به وجود آمده اند

مردم عالي ، مردم عالي

همه چيز به اندازه قدرتت بستگي دارد

درختا نمي گذارن جنگلو ببيني

تو نمي توني بوي كثافت خودتو بفهمي

وقتي براي جدا كردن مردم نيست

از هر آدم آشغالي كه جلوي راهته ، نفرت داشته باش

هي تو چي ميبيني ؟

بعضي چيزها عالي ، بعضي چيزها مفت

هي تو آيا سعي مي كني كه بد جنس باشي ؟

دوست من تو وقتي با ميمونها زندگي مي كني پاك موندنت سخته

كرمها در هر سوراخي زندگي مي كنند

معلوم نيست كداميكي بيشتر مي خورد

مردم زشت مردم زشت

اين هم به اندازه قدرتت بستگي دارد

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مردی که اول کور شد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
فتوا های کور کورانه مغز داغ شده من
مهر بطلان زد به نسخه های قلب زهر خورده
باز همان جدال قلب وعقل
یک دنیا سئوال مبهم غبار گرفته و خون آلود
ظهور لجن زار های اطراف زندگی گنگ من
زوج تباهی شدن در شب شن زارهای پرت
و تا عمق خیال فرو رفتم در باتلاق زندگی
امان از این خوش باوری
;
...

چه لذتی در این ذلت است که با جان، خفت این همه غم را می خری؟؟؟
بهای جانت چند است ؟؟؟
بپردازم راحتش کنی؟؟؟
به کام خود زهر میریزی...
حقارت مستی این عشق باطل را تمنا داری...
سودای ویرانی در سر داری؟؟؟
خو نبهای افکارت را بگو ؟؟؟
بدهم فکرت را رها کنم؟؟؟...

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1390
بهمن 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
پیوندها
دروغگو(نفس)
و شاید بهتر است زندگی کنیم!(شکیبا)
ره آرامش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان